#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_226

- صد بار ، سي ساله با حاج محمد صادق رفيقم ، هزار بار خونه ش رفتم . دخترش ثريا عين نسرين خودمونه ، با مادرش چند بار اومدن اينجا ، مادرت اونا رو خوب مي شناسه ، نسرينم بايد ثريا رو ديده باشه . هم تو عروسي ناصر هم تو ختمش اومده بودن . عيدا مرتب ميان اينجا ، چطور نديديش ؟

نسرين گفت :

- من ديدمش آقاجون ، با هم دوستيم . ثريا درست هم سن و سال منه ، دو سال پيش كه رفته بوديم مشهد ، اونام اونجا بودن .

پدر كه از هوشياري نسرين خوشش آمده بود ، گفت :

- آفرين به تو دختر باهوش ، نادر كه اصلاً تو باغ نيس .

آهي كشيدم و گفتم :

- چرا ، اتفاقاً خيليم تو باغم . ثريا دختر حاج محمد صادق رو هم مي شناسم . اما زن كت وشلوار نيس كه پدر و مادر يا دوست و رفيق برا آدم انتخاب كنن و اگه تنگ يا گشاد بود يا رنگش تو ذوق زد ، بشه عوضش كرد ! يه بار منو مجبور به ازدواج با كسي كردين كه دوسش نداشتم ، عاقبتش رو هم ديدين . حالا بازم ميخواين تكرار كنين ! ببخشين آقاجون ، من تا آخر عمر غلام حلقه به گوش شما هستم اما بذارين كسي رو كه ميخوام يه عمر باهاش زندگي كنم ، خودم پيدا كنم .

پدر آدم عجيب و غريبي بود . شناختنش خيلي سخت بود . حرف هاي جدي و شوخي اش را تشخيص نمي داديم . آن شب بالاخره حرف دلش را زد و گفت :


romangram.com | @romangram_com