#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_225
- نه ميخوام بگم من و تو نبايد از هم بت بسازيم . اگه نتونيم انتظارات همو برآورده كنيم ، ممكنه احساس فريب خوردگي كنيم .
- متوجه حرفات نميشم .
به شوخي گفت :
- بس كه خنگ و ساده اي !
خلاصه از صحبت هايش فهميدم بايد زندگي را جدي بگيريم و فقط اسير عواطف و احساسات نباشيم . اگر حرف هايمان ناگفته بماند و به صرف عشق و علاقه ، خواسته هايمان را بر زبان نياوريم ، انگار در سايه زندگي مي كنيم . شيرين همان ابتدا انتظاراتش را با صداقت مطرح كرد . معتقد بود بعد از عشق كه شرط اول است ، بايد انتقاد پذير باشيم . انتقاد را با بهانه جويي قاطي نكنيم و به هم تعصب نداشته باشيم .
حرف هايش منطقي بود . دلم مي خواست ادامه دهد اما دير وقت بود . او را تا در خانه رساندم . با احساسي كه پنهان كردنش سخت بود ، دست يكديگر را فشرديم و خداحافظي كرديم .
ساعت نزديك ده بود كه به خانه رسيدم . نسرين به مادر ندا داده بود با دوستانم هستم . مادر و پدر دل نگران بودند مبادا حالا كه از قيد مهين و نيما رها شدم ، با آدم هاي نا باب نشست و برخاست كنم . به آنها گفتم خيالشان از اين بابت راحت باشد . من هرگز اهل اين جور روابط نبودم و نخواهم بود . پدر لا به لاي حرف هايش به ازدواج اشاره كرد و گفت دختر حاج محمد صادق بلورچي را برايم زير نظر دارد . توي دلم به او خنديدم . گفتم :
- شما دختر آقاي بلورچي رو ديدين ؟
romangram.com | @romangram_com