#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_224

قرارمان بر آن شد بعد از مراسم خواستگاري از نسرين ، رسماً از شيرين درخواست ازدواج كنم .

كمي دورتر از خانه شان توقف كردم . شيرين گفت :

- من و تو همديگه رو دوست داريم و ميخواهيم با هم ازدواج كنيم ، پس بهتره يه موضوع خيلي مهم رو باهات در ميون بذارم . خواهش مي كنم خوب به اين حرفا توجه كن تا زندگي برامون لذتبخش شه . عشق من به تو در عالم جووني كه تازه پا به هيجده سالگي گذاشته بودم با يه نگاه و بهتر بگم به خاطر وقاري كه در تو مي ديدم ، شروع شد و باعث شد اين طور بهت علاقمند شم و با خودم فكر كنم اگه در آينده همسرم بشي ، خوشبخت ميشم . نميدوني چه روزا و شبايي رو پشت سر گذاشتم تا اين كه تو ازدواج كردي و همه تصوراتم به باد رفت . برات دلسوزي مي كردم و مي گفتم چرا جووني مثل تو بايد حروم شه . راهي نبود جز اين كه به احساسم غلبه كنم . سعي كردم تو رو از فكرم بيرون كنم ، اما كار آسوني نبود و گاهي به يادت مي افتادم . استخدامم تو شركت نفت آنقدرام تصادفي نبود . ناخودآگاه دلم مي خواست تو زندگيت كنجكاوي كنم ، تا اين كه بهت تلفن كردم . بعدم عشق خوابيده تو بيدار شد . اما بازم به خودم نهيب زدم . تصميم گرفتم تو رو به حال خودت بذارم و با درد خودم بسوزم و بسازم كه تو يه بار ديگه ...

داشتم ديوانه مي شدم . نمي دانستم منظورش از اين حرف ها چيست .

متوجه بي صبري ام شد و گفت :

- چرا اينقدر دلهره داري ؟

- آخه مي ترسم صحبت نامهربوني پيش بياد .

خنديد و گفت :


romangram.com | @romangram_com