#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_223
- در عوض تجربه داريم ، همديگه رو مي فهميم . من به اراده و وفاي تو احترام ميذارم . به قول مادرم خداوند جاي حق نشسته . نذاشت از هم دور باشيم .
- به هر حال به خاطر تو از مسافرت منصرف شدم . پدر و مادرمم شايد بعداً خودشون تنهايي برن خارج . خلاصه حاضرم باهات ازدواج كنم .
چنان به وجد آمدم كه گوشه اي توقف كردم . هر دو نگاهمان را به هم دوختيم . چيزي نمانده بود از شدت هيجان فرياد بكشم .
تمام روز با هم بوديم . شام را در رستوران خورديم و بيشتر از آينده حرف زديم . صحبت از محل زندگي پيش آمد . نظرم اين بود در همان طبقه دوم خانه پدر زندگي كنيم . شيرين مخالف بود . مي گفت استقلال مهم ترين مسئله زندگي است و بيشتر اختلاف هاي زن و مرد از عدم استقلال به وجود مي آيد . معتقد بود كشورهايي كه استقلال ندارند ، عقب مانده اند .
شيرين در هر فرصتي كه پيش مي آمد ، از سياست حرف مي زد . بالاخره به زبان آورد كاش من هم اهل سياست بودم و مي دانستم در كشورم چه مي گذرد . سپس حرف نسرين و بهمن به ميان آمد . پيشنهاد كرد روزي را با آنها بگذرانيم و از نزديك با هم اشنا شويم . لا به لاي حرف هايش به ماجراي من و مهين هم اشاره مي كرد و مي گفت هنوز نمي تواند باور كند مهين خودش حاضر به جدايي شده .
مي دانستم نامه او مهين را به اين صرافت انداخته ، اما اشاره اي به آن نكردم . فقط گفتم :
- بالاخره او زن تحصيلكرده و با مطالعه ايه ، حتماً متوجه شده ادامه اين زندگي فايده نداره . كاش زودتر تصميم به طلاق مي گرفت .
ساعت از هشت و نيم گذشته بود كه عازم شهرك غرب شديم .
romangram.com | @romangram_com