#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_241
پدر با عصبانيت گفت :
- اي داد بيداد ، عجب روزگاريه ! ناصر كجا ، تو كجا ، يوسف كجا ! شايد مهين خواسته به اين وسيله رگ غيرت تو رو به جوش بياره .
مادر گفت :
- نه ، ديگه فايده نداره . زن و مرد كه پاشون به محضر و طلاق بكشه ديگه زندگي شون نميشه . بالاخره مهين هم جوونه هم خوش برورو يوسفم بد نيس ، بعد از مردن زنش بدي ازش نشنيدم . سن و ساليم كه نداره ، شايد چل سالش هم نشده باشه .
پدر از جايش بلند شد و گفت :
- سخته ، خيلي سخته يه زن جوون و سه تا شوهر ! نميدونم . شايد قسمت اين بوده .
- از كجا معلوم تو خونه يوسف خوشبخت نشه .
مادر گفت :
romangram.com | @romangram_com