#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_220

بعد از خداحافظي ، با حالتي اميدوار به طبقه پايين برگشتم . مادر با نسرين بگو مگو مي كرد چرا قايم باشك بازي مي كنيم . پدر به گمان اين كه با خواستگار نسرين صحبت مي كرديم ، با حالتي مطمئن گفت :

- من كه گفتم حرفي ندارم ، ديگه چرا از ما پنهون ميكنين .

فرصت را غنيمت شمردم و گفتم :

- از ما خواستن روز خواستگاري رو شما تعيين كنين .

مادر گفت :

- همين طوري كه نميشه ، بايد با نوش آفرينم در ميون بذاريم .

بعد از مشورت با نوش آفرين و نگاهي به تقويم ، بعد از ظهر بيستم مهر را كه يك روز تعطيل بود ، مناسب دانستيم . نسرين از خوشحالي روي پا بند نبود .

روز بعد آراسته تر و شيك تر از روزهاي قبل سركار حاضر شدم . فريدون از حالتم فهميد خبر تازه اي شده . پرسيد :


romangram.com | @romangram_com