#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_221
- چي شده ؟ خيلي سرحال به نظر مياي .
با خوشحالي گفتم :
- آره ، ماجراي ملاقات با شيرين رو كه برات تعريف كردم . بعد از شنيدن خبر جدايي من و مهين ، چند روزي باهام تماس نگرفت . راستش كم كم داشتم نا اميد مي شدم . فكر مي كردم ديگه دوسم نداره . با خواهرم نسرين مشورت كردم ، گفت دو سه روز اونو به حال خودش بذارم تا بتونه قضيه رو هضم كنه . منم اين كارو كردم . بالاخره ديشب كه خيلي بي قرار بودم باهاش تماس گرفتم . بعد از كلي صحبت فهميدم اشتباه مي كردم و اون مثل سابق بهم علاقه داره . امروز قراره همديگه رو ببينيم . تو بهتر از هر كس ميدوني چقدر دوسش دارم .
- خوش به حالت . عاشقيم عالمي داره . پس اين كه ميگن عشق جووني و پيري نميشناسه ، درسته .
- يعني من پيرم ؟
- نه ، بالاخره زن داشتن رو تجربه كردي . مرد و زن نداره ، بالاخره تو يه مرد بيوه اي . دلت رو خالي نميكنم اما زنا همين دوست داشتن رو يه روز به رخ آدم ميكشن . اينو بدون كه اغلب زنا دنبال نقطه ضعف شوهراشون هستن . همين بهونه اي ميشه خودشونو برتر از اونا بدونن . شايد شيرين مستثني باشه .
فريدون دوران عشق و جواني را پشت سر گذاشته بود و پسري چهار پنج ساله داشت . به عشق معتقد بود اما مي گفت بعد از يكي دو سال كه غرق زندگي و بچه و مسئوليت شديم ، عشق آتشين جايش را به روابط معمول زن و شوهر مي دهد و عواطف و دلبستگي شكل ديگري پيدا مي كند . به هر حال ، برايم آرزوي موفقيت داشت .
طبق قراري كه با شيرين داشتم ، بعد از ناهار اداره را ترك كردم و ده دقيقه زودتر از ساعتي كه وعده گذاشته بوديم ، روبروي شركت نفت پارس منتظرش شدم . چشمم به در خروجي شركت بود كه ديدم از دور برايم دست تكان مي دهد . از اتومبيل پياده شدم و سلام كردم . برخوردش گرم و خيلي خودماني بود . سوار شد . كمي به خودش رسيده بود ، زيباتر از هميشه به نظر مي آمد . نگاه عاشقانه اي به او انداختم و راه افتادم . پس از لحظاتي سكوت ، گفتم :
romangram.com | @romangram_com