#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_211
- تا اونجا كه ياد دارم ، سرت تو لاك خودت بود . به خير و شر كسي كاري نداشتي ، شور و شوق جووني نداشتي ، خلاصه مثل بقيه جوونا نبودي . دلت مي خواست زود ديپلم بگيري بري دانشگاه يا سربازي و همه ازت تعريف كنن چه پسر سر به زيري هستي . ساده بودي ديگه . بس كه پدر مي گفت نادر چيز ديگه س ، نادر سر به زيره ، نادر ... توئم باورت مي شد .
- اگه هر روز دعوا مي كردم ، هر روز شيشه و پنجره همسايه رو مي شكستم ، هر روز همسايه ها پيش پدر ميومدن يا مادرا جلو مادرو ميگرفتن چرا پسرش به دخترشون متلك گفته ، خوب بود ؟
- آره . اگه اين جوري بودي ، نگاهي به شيرين مينداختي . شك نداشتم عاشقش مي شدي ، چون اون خيلي تو رو دوست داشت . بعدشم مهين بهت تحميل نمي شد .خوب بودن زياده از حد باعث ميشه گاهي كلاه سر آدم بره .
- اما تو خوب بودي كه بهمن بين اون همه دختر بهت دل باخت .
- ويژگي دخترا نجابت و سربه زيري و وقارشونه تا حرمت خونواده حفظ شه اما در مورد پسرا فرق ميكنه . مسلماً اگه بهمنم اطرافش ديوار مي كشيد و اين اجازه رو به خودش نمي داد دخترايي رو كه از كنارش ميگذشتن و قطعاً نگاهيم بهش داشتن سبك سنگين كنه ، چطور منو مي پسنديد و به قول خودش عاشقم مي شد ؟ من نميگم پسرا بايد چشم ناپاك و هوسباز باشن و هر روز به دختري پيله كنن ، نه ، اما اونقدرم مثل تو كم رو و خجالتي نباشن كه تا پدر بگه مهين گناه داره ، نيما پسر برادرته ، زير دست چه نامردي بزرگ شه ، اراده نداشته باشي بگي بر خلاف ميلت با كسي كه كمترين احساسي بهش نداري ، ازدواج نمي كني . اون موقع با اين كه هفده سالم بود و تازه خودم رو برا سال آخر دبيرستان آماده ميكردم ، مي فهميدم چه بلايي داري سر خودت مياري اما جرأت حرف زدن نداشتم . تا همين يكي دو سال پيش كه رفتم دانشگاه ، خود تو داداش منو بچه ميدونستي ، اين طور نيس ؟ اگه دروغ ميگم ، بگو .
- چي بگم . كاش همون روزا كه تاره از سربازي برگشته بودم و كارم رو تو شركت نفت شروع كرده بودم ، بهم گفته بودي نزديكي ما دختري به اسم شيرينه كه منو دوست داره . مگه خبر نداشتي ؟
- چرا ، اون سال آخر دبيرستان بود . تو مدرسه خيلي بهم محبت مي كرد ، طوري كه شك كردم . رفته رفته فهميدم دوستت داره اما تو ... چي بگم ، چطور بهت مي گفتم . شايد دعوام مي كردي ، شايد به گوش آقاجون مي رسيد و هزار تا فكر ديگه . خيلي سعي كردم حاليت كنم اما جرأت نداشتم . شبي كه ناصر و مهين از امريكا برگشتن ، باور كن ده بار به بهونه هاي مختلف از جلو خونه مون رد شد . فقط من ميدونستم قضيه چيه . حتي باهام احوالپرسي كرد و گفت به سلامتي برادرت داره برميگرده . اما تو همه حواست به گوسفندي بود كه قرار بود جلو پاي ناصر و مهين قربوني كنيم . چي بگم ، چقدر از دستت حرص خوردم . حتي منيژه دختر آقا تقي همسايه مون كه پارسال شوهر كرد ، متوجه شده بود . مادر و نوش آفرينم انگار چيزايي فهميده بودن .
- نوش آفرين رو ول كن . اصلاً ماها رو فراموش كرده .
romangram.com | @romangram_com