#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_210
نيما در اين بين روي صندلي عقب به خوابي عميق فرو رفته بود . كم كم به خانه مادر مهين در خيابان گيشا رسيديم . نسرين پياده شد و زنگ در را به صدا در آورد . دلم نيامد نيما را بيدار كنم . او را در آغوش گرفتم و به طرف در رفتم . مهين در را باز كرد . انگار هيچ كدورتي و بگو مگويي در بين نبوده ، با خوش رويي سلام كرد و نيما را از من گرفت . با نسرين هم احوالپرسي گرمي كرد و حال پدر و مادر را پرسيد . حتي تعارف كرد چند دقيقه اي بنشينيم و گلويي تر كنيم . كمي خجالت كشيدم . از او تشكر كردم و داخل اتومبيل نشستم . نسرين هم چند لحظه بعد سوار شد .
من آدم بي انصاف و خودخواهي نبودم ، واقعاً دلم براي مهين مي سوخت . از هر لحاظ زن خوبي بود اما نبايد با هم ازدواج مي كرديم .
بايد اقرار كنم چنان از حرف هاي سنجيده و منطقي نسرين خوشم آمده بود كه در راه برگشت به خانه دوباره او را به حرف كشيدم . گفتم :
- همون طور كه من رابط خونواده بهمن شدم و پدر و مادرو راضي كردم اجازه خواستگاري از تو رو بدن ، توئم با شيرين تماس بگير . شايد حرفايي داره كه نتونسته با من در ميون بذاره و به قول معروف شرم حضور باعث شده حرف دلش رو نزنه .
نسرين لبخندي زد و گفت :
- يعني اگه خونه پدر بهمن نمي رفتي و رضايت پدرو جلب نمي كردي ، من خواهر مهربون تو كه خيليم دوستت دارم ، نبودم و هر كار از دستم بر ميمومد نمي كردم ! آخه من كه يه برادر بيشتر ندارم ، برادري ساده كه انگار همين امروز پاش به شهر رسيده .
- چرا منو ساده فرض مي كني ؟
آهي كشيد و گفت :
romangram.com | @romangram_com