#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_205
نيما اخمش تو هم رفت و گفت :
- عمو نه بابا . تو باباي مني ، مامان الكي ميگه عموم هستي .
مادر همچنان سر تكان مي داد و گريه مي كرد . نيما مرا رها كرد و پيش او رفت . رو به من كرد و گفت :
- مامان بزرگ خيلي گريه ميكنه بابا ، نكنه مثل مامان اذيتش كني !
- من مامانت رو اذيت نكردم . خودش اينا رو گفته ؟
- نه ، آخه ديگه نمياي خونه ما ، ديگه با هم شام نميخورين ، قهر كردي . مگه نه ؟
چنان تحت تأثير احساسات كودكانه نيما قرار گرفته بودم كه يك آن از آنچه پيش آمده بود ، ناراحت شدم . تنها چيزي كه وجدانم را كمي آسوده مي كرد ، آن بود كه مهين پيشقدم شده بود . من كه داشتم خودم را با اين زندگي وفق مي دادم . كم كم شيرين هم فراموش مي شد و شايد خاطره اي از او به ياد مي ماند .
هوا رو به تاريكي مي رفت . نيما را به خيابان بردم و برايش شكلات و آدامس خريدم . كمي گشت زديم و به خانه برگشتيم . نسرين گفت :
romangram.com | @romangram_com