#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_206
- قراره آخر شب نيما رو برگردونيم . منتظر پدريم تا از بازار برگرده و نيما رو ببينه .
بعد از خوردن جاي به اتاقم رفتم ، لباس راحتي پوشيدم و برگشتم پايين . پدر تازه از راه رسيده بود . نيما را روي زانويش نشانده بود و قربان صدقه اش مي رفت . شايد ياد بچگي ناصر افتاده بود . در حالي كه سعس مي كرد اشكش را ازا ما پنهان كند ، نيما را رها كرد و به دستشويي رفت تا آبي به صورتش بزند اما همه متوجه گريه پنهان پدر شده بوديم .
بلبل زباني و طرز غذا خوردن نيما كه عادت داشت با هر قاشق جرعه اي آب بنوشد ، مرا ياد روزهايي انداخت كه با مهين زندگي مي كردم . موقع غذا ، من و مهين بدون اين كه يك كلمه با هم رد وبدل كنيم ، به نيما تذكر مي داديم آن قدر آب نخورد .
بعد از شام به اتفاق نسرين و نيما خانه را ترك كرديم ، بين راه ، از آنجا كه حدس مي زدم نسرين بدش نمي آمد از بهمن حرف بزنيم ، پرسيدم :
- راستي از بهمن چه خبر ؟
- تلفني باهاش حرف زدم . منتظر خبر ماس كه پدر و مادر و كس و كارش رو بفرسته خواستگاري .
- اون كس و كاري كه من ديدم ، اگه بخوان يكي دو روز خونه ما بمونن ، از پس پذيرايي شون بر نميام .
نسرين خنديد و گفت :
romangram.com | @romangram_com