#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_204

به خانه كه رسيدم ، صداي نيما را شنيدم . پشت پنجره اتاق نسرين ايستاده بود . تعجب كردم . نيما آن وقت روز خانه ما چه مي كرد ! فكر كردم با مادرش آمده . در حال حدس و گمان وارد خانه شدم . نيما به طرفم دويد . در آغوشش گرفتم . با لحن كودكانه اش گفت :

- آخه ديگه بزرگ شدم ، چند روزه ميرم مدرسه . مامان گفته بابام نيستي ، بابام خلبان هواپيما بوده كه مرده . تو عموم هستي ، مگه نه بابا ؟

- تو كه گفتي بابا !

نيما سردرگم بود . نمي دانست چه بگويد هنوز عادت نكرده بود مرا عمو خطاب كند . مادر اشك مي ريخت و نسرين تحت تأثير قرار گرفته بود . من به اين طرف و ان طرف نگاه مي كردم كه مهين را ببينم . نسرين گفت :

- مامان دلش برا نيما تنگ شده بود ، از راه دانشكده رفتم آوردمش .

كمي خيالم راحت شد . پرسيدم :

- مهين كه مانع نشد ؟

- نه ، اتفاقاً خيليم خوشحال بود و مي گفت ما كه از هم نمي بريم . بالاخره نادر عموي نيماس .


romangram.com | @romangram_com