#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_203

- خب ، از مهين بگو . بنده خدا ، چه زن فداكاري !

ماجرا را از روز مأموريتم به اهواز تا زماني كه دفتر طلاق را امضاء كرديم ، برايش تعريف كردم . در ضمن ، از نسرين و عشقي كه بين او و بهمن به وجود آمده بود ، حرف زدم . چند لحظه به سكوت گذشت . در حالي كه دل تو دلم نبود ، گفتم :

- پس سفر خارج از كشور منتفي شد يا ...

ميان حرفم آمد و گفت :

- من به پدرم و اين كه چه افكاري داره ، كاري ندارم برا اين كه فراموشت كنم و لااقل اميدم قطع شه ، مي خواستم تغييري تو زندگيم بدم اما حالا قضيه خيلي فرق ميكنه . هر جا تو باشي ، منم هستم .

آن روز تا نزديك غروب با هم بوديم . شيرين قصد خريد لباس و چيزهاي ديگر داشت . او را تا شهرك غرب رساندم . موقع خداحافظي گفتم :

- به پدر و مادرت سلام برسون و بگو همين روزا مزاحمشون ميشيم .

به آرزويم رسيده بودم . در فاصله شهرك غرب تا فرح آباد بيشتر به حرف هاي شيرين فكر مي كردم ؛ سياست ، سوسياليسم ، مردم ، حكومت ... با خود مي گفتم مردم ، خوب يا بد ، زندگي شان را مي كنند ، بالاخره در هر كشوري طبقۀ ثروتمند و متوسط و فقير وجود دارد . شيرين را هم بعد از ازدواجمان چنان غرق محبت مي كنم كه از اين حال و هوا بيرون بيايد .


romangram.com | @romangram_com