#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_201

- تو شيرين سابق نيستي . اگه اتفاقي افتاده ، بگو . شايد برنامه اي تو زندگيت داشتي و من بي موقع سر راهت سبز شدم .

نه نه ، فقط تصميم داشتيم بريم خارج و اونجا ادامه تحصيل بدم . با پدر و مادرم آماده سفر شده بوديم .

- يعني براي هميشه ؟

- آره ، اما با ديدن تو همه چيز بهم ريخت و از اين بابت خيلي خوشحالم . تصورشم نمي كردم عشقي كه چهار ماه باهاش كلنجار رفتم تا از سرم بندازم ، بار ديگه طغيان كنه . باورم نمي شه هنوز دوسم داشته باشي ، باور نمي كنم مهين تا اين حد فداكار باشه .

- عجب حرفي مي زني ! حتي اگر مهينم حاضر به جدايي نمي شد ، نميتونستم فراموشت كنم . اولين كسي بودي كه قلبم رو لرزوندي و تو روح و ضميرم خونه كردي . خودت گفتي قلبت رو تو كوچه پس كوچه هاي محله مون جا گذاشتي . من اون قلب كوچيك سرشار از عشق رو پيدا كردم ، با گلاب و آب زمزم شستم و با قلب خودم آوردم دودستي تقديمت كنم . سعي مي كنم از اين به بعد حتي يه تلنگر بهش نزنم .

شيرين با لبخند هميشگي گفت :

- اگه بخوايم اين عشق و دلبستگي موندگار شه ، بايد با تمام وجود ازش مراقبت كنيم ، هر دو با هم .

موضوع صحبت را عوض كردم و پرسيدم :


romangram.com | @romangram_com