#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_200

- قضيه به خوبي و خوشي تموم شد ، خيلي راحت ، بي سرو صدا . ديروز كه رفتم وسايلم رو ببرم خونه پدرم ، گفت انگار نه انگار اتفاقي افتاده و ما هنوز عموزاده ايم .

- از اين كه مهين دوباره بيوه شد ، ناراحتم اما خوشحالم تو رو مثل اون وقتا كه تازه از سربازي برگشته بودي ، آزاد و رها مي بينم . شيش سال كم نيس ، شيش سال تو فكرت بودم اما مهين ...

مي خواست چيزي بگويد ولي منصرف شد .

- اين مدت چه كردي ، چرا از شركت نفت رفتي ؟

- هر چي به ذهنم مي رسيد ، برات نوشتم .

در دلم گفتم همان نوشته كار خودش را كرد .

آن روز خنده از لب هاي شيرين دور نمي شد اما مثل ايام گذشته كه هنوز بينمان فاصله نيفتاده بود به نظر نمي رسيد . شور و شوقي كه تصور مي رفت ، نداشت . نگاهش ناباورانه بود .

من كه انتظار واكنش گرم تري داشتم ، گفتم :


romangram.com | @romangram_com