#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_199
نگذاشتم جمله اش تمام شود ، گفتم :
- اونم فهميد اين زندگي عاقبتي جز دردسر و دلخوري بيشتر نداره .
چند لحظه سكوت كرد . اتومبيل را روشن كردم و به سمت پارك لاله راه افتادم . جلوي در اصلي پارك پياده شديم و قدم زنان به طرف يكي از نيمكت هاي خالي رفتيم . شيرين هنوز گيج بود . صبر كردم حالش جا بياد ، سپس ماجرا را برايش تعريف كردم . انتظار داشتم چنان به وجد بيايد كه از خوشحالي فرياد بكشد اما واكنشي كه حاكي از رضايتش باشد ، نشان نداد .
با نگراني گفتم :
- انگار خوشحال نشدي . خودت گفتي تا وقتي با مهين زندگي مي كنم ، از هم فاصله بگيريم ، شايد يه روزي مشكلمون حل شه . ديگه مشكلي وجود نداره . نكنه تو اين مدت اتفاقي افتاده و كسي ديگه توجهت رو جلب كرده .
مژه هاي بلندش از شبنم اشك خيس شده بود . پرسيدم :
- چي شده ؟
- چيزي نشده ، اشك ذوقه . بالاخره مهين طلاق گرفت . عجب ، چه زن فداكاري ! باور نمي كردم .
romangram.com | @romangram_com