#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_198

روز شنبه ، چهارم مهر 1355 برايم روزي سرنوشت ساز بود ، به اين خيال كه بعد از آن همه رنج و دلمردگي ف بوي گلي زيبا از باغ بهشت به مشامم خواهد رسيد . چنان غرق در خيالات خود بودم كه متوجه گذشت زمان نشدم . دو ساعت مرخصي گرفتم و با عجله خودم را به جاده كرج روبه روي در خروجي كارمندن شركت نفت پارس رساندم . داخل اتومبيل نشسته بودم و در انتظار شيرين لحظه شماري مي كردم . از آخرين ديدار ما حدود چهار ماه گذشته بود . مرتب به ساعتم نگاه مي كردم . و دل در درونم بي تابي مي كرد . انگار زمان خيلي كند مي گذشت . با خروج كاركنان از ساختمان اداري ، ضربان قلبم اوج گرفت . سعي كردم خونسردي ام را حفظ كنم . ناگهان در بين زنان كارمند نگاهم به شيرين افتاد . نمي توانم غوغاي درونم را در آن لحظه توصيف كنم . چيزي نمانده بود از شدت هيجان فرياد بكشم . قد بلند و زيبايي اش او را از بقيه متمايز مي كرد . موهاي بلندش را با روبان بنفش كه به رنگ بلوزش بود ، از پشت بسته بود . واقعاً كه زيباتر و با وقار تر از شيرين در دنيا وجود نداشت ! بي اختيار دستم به دستگيره در اتومبيل رفت . خواستم پياده شوم و صدايش بزنم اما منصرف شدم . كار عاقلانه اي نبود . با نگاهم بدرقه اش كردم . شيرين با يكي از همكارانش كه ميانسال به نظر مي آمد ، مشغول صحبت بود و به اطراف توجهي نداشت . به سمت سرويس شهرك غرب رفتند . اتومبيلم را روشن كردم و تا امدم به طريقي خودم را نشان دهم ، سوار شده بود .

اتوبوس را تعقيب كردم . يك مرتبه نگاهم به نوشته پشت شيشه اتوبوس افتاد ، مسيرش خيابان پهلوي و امير آباد بود . جا خوردم . به خودم گفتم نكند در اين چند ماه از تصميمش منصرف شده و شوهر كرده . دل تو دلم نبود . پاهام سست و حالم دگرگون شده بود . رانندگي را فراموش كرده بودم . چشم هايم سياهي مي رفت . به هر جان كندني بود ، اتوبوس را تعقيب كردم . در هر ايستگاه كه توقف مي كرد ، مي ايستادم . خلاصه چهار چشمي مراقب بودم . نيم ساعت طول كشيد تا به مركز شهر و به بلوار اليزابت رسيديم . اتوبوس تقاطع امير آباد توقف كرد و شيرين پياده شد . خدا مي داند در آن لحظه چه حالي داشتم . فرصت اين كه اتومبيلم را جايي مطمئن پارك كنم ، نداشتم . با عجله پياده شدم ، به سمت شيرين كه در حاشيه پياده رو قدم بر مي داشت ، دويدم و صدايش زدم . به عقب برگشت . از تعجب نزديك بود تعادلش را از دست بدهد . فوري خودم را به او رساندم و زير بازويش را گرفتم . نگاه پر جاذبه اش را به من دوخت و گفت :

- تويي نادر ؟

- انگار انتظار ديدن منو نداشتي ؟

فقط سرش را تكان داد . در بين آن همه جمعيت در حال رفت و آمد برخورد و حالتمان غير عادي بود . او را به سمت اتومبيلم راهنمايي كردم . در همان لحظه افسر راهنمايي مشغول نوشتن برگ جريمه بود . خيلي بي تفاوت بدون اين كه كلمه اي به زبان بياورم ، برگ جريمه را گرفتم و در اتومبيل را براي شيرين باز كردم . سوار شد . قبل از اين كه راه بيفتم ، به صورت زيبايش خيره شدم و گفتم :

- تصورش رو هم نمي كردم يه بار ديگه ببينمت . بالاخره اوضاع بر وفق مراد شد . مهين طلاق گرفت .

رنگش ناگهان تغيير كرد . با دست آهسته به صورتش زد و گفت :

- يعني ...


romangram.com | @romangram_com