#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_197
- بالاخره تو درس خونده اي و بيشتر از من حاليت ميشه . اگه مطمئني پسر خوبيه ، چرا اجازه ندم . بالاخره نسرين بايد شوهر كنه اما با چشم و گوش باز . پسرم بايد زن بگيره .
انعطاف پذيري پدر برايمان عجيب بود فكر مي كردم . با نسرين تندي كند چرا بدون اطلاع خانواده اش با پسري غريبه حتي وربرو شده چه رسد به اين كه هم كلام شده باشد . خلاصه تا حدودي به خير گذشت . من هم صحبت را كوتاه كردم . بعد از ناهار براي جابه جا كردن وسايلي كه از خانه مهين آورده بودم ، به اتفاق نسرين به طبقه بالا رفتيم .
خانه ما در منطقه فرح آباد نسبتاً بزرگ بود . حياطش چهارصد متر وسعت داشت و پر از گل و گياه و درخت بود . طبقه پايين سه اتاق خواب و هال و پذيرايي داشت و طبقه بالا كه كوچكتر بود دو اتاق و هالي كوچك تراس بزرگ طبقه بالا با نرده هاي اطرافش كه به خانه جلوه خاصي مي داد ، تابستان ها محل خواب ما بود .
طبق تصميم قبلي ، بعدازظهر آن روز وسايل نسرين را به يكي از اتاق هاي طبقه پايين منتقل كرديم . من مرتب سر به سرش مي گذاشتم و مي گفتم از اين به بعد مهمان ماست و بزودي عروس خانه اي مي شود كه بايد ملكه خطابش كرد . نسرين هم به من اميد مي داد بزودي به وصال شيرين خواهم رسيد .
قبل از ازدواج با مهين ، طبقه بالا متعلق به من بود . بالاخره به جايي برگشتم كه بيش از سه سال آرزويش را داشتم . هنگام جا به جا كردن خورده ريزهايم ، نگاهم به نامه شيرين افتاد كه گوشه اي از آن پاره شده بود . ظاهراً در غياب من حس كنجكاوي مهين تحريك شده بود و نامه را خوانده بود . نسرين را صدا زدم ، او هم همين نظر را داشت . موضوعي نبود كه بشود حاشا كرد . هر زن ديگر هم بود ، عكس العمل نشان مي داد چه رسد به مهين كه برايش ثابت شده بود به اجبار با او زندگي مي كنم . حقيقت داشت يا نه ، با ديدن نامه به تغيير رفتار ناگهاني مهين پي بردم . برايم فرقي هم نمي كرد . به آنچه مي خواستم ، رسيده بودم .
مرتب كردن وسايل من و نسرين تا نزديك غروب طول كشيد . هرگز نسرين را مثل آن روز پر انرژي و سرحال نديده بودم معلوم بود همه چيز بر وفق مرادش است و بزودي پا به خانه بخت مي گذارد . من هم دلخوش بودم روز بعد شيرين را مي بينم . با خودم گفتم وقتي بفهمد مهين خودش پيشنهاد طلاق داده و با توافق دو خانواده از هم جدا شديم ، به ازدواج رضايت خواهد داد .
آن شب هم خاطره انگيز بود . بي اختيار ياد دوران دبيرستان افتادم كه ناصر خودش را براي ورود به دانشكده خلباني آماده مي كرد و شب ها در آن تراس مي خوابيديم ، ياد روزهايي كه مهين ناصر را دوست داشت و گاهي دور از چشم پدر و مادر در همان تراس خلوت مي كردند و ياد شيرين كه بارها گفته بود از سال آخر دبيرستان نگاهش دنبال من بود و من بي تفاوت از كنارش مي گذشتم . غروب روزي را به خاطر آوردم كه چند افسر خلبان به خانه ما امدند و خبر مرگ ناصر چنان ضربه اي به خانواده ما وارد آورد كه مادر كارش به بيمارستان كشيد . ضجه هاي مهين ، اشك هاي پدر ، ناله هاي مادر و شيون و زاري نوش آفرين و نسرين همه در آن شب به سراغم آمده بودند . عجب سرنوشتي ! چه مي دانستم روزي با همسر برادرم ازدواج مي كنم و بعد از چهار سال از او جدا مي شوم . به نظرم رؤيايي بيش نبود . از كجا خبر داشتم در همسايگي مان چند كوچه بالاتر دختري به ياد من سر به بالين مي گذارد و چه كسي تصورش را مي كرد بعد از چند سال فقط به اين دختر فكر مي كنم .
آن شب وسوسه شده بودم براي چندمين بار به شيرين زنگ بزنم اما نزدم تصميم داشتم روز بعد ، پيش از اين كه از شركت نفت پارس خارج شود ، سر راهش سبز شوم و غافلگيرش كنم .
romangram.com | @romangram_com