#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_196
پدر هاج و واج مانده بود . مادر هم شگفت زده گاهي به من و گاهي به نسرين كه رنگش تغيير كرده بود ، نگاه مي كرد . با لبخند گفت :
- پس خيلي خبراس كه ما نميدونيم مادر ، خيره انشالله .
خيلي خونسرد گفتم :
- حتماً خيره ، دوماد از خونواده اصل و نسب دار و سرشناس شيرازه . هر چي از مهمون نوازي شون بگم ، كم گفتم . منتظر اجازه آقا جونين كه بيان خواستگاري .
پدر چند لحظه سكوت كرد ، سپس از نسرين پرسيد :
- باهاش حرف زدي ؟
چيزي نمانده بود نسرين از ترس سكته كند . مردد بود چه بگويد . به من اشاره كرد . رو به پدر كردم و گفتم :
- نه اين كه حرف زده باشن ، فقط گفته اگه اجازه بدين بيان خواستگاري . نسرينم به من گفت . منم رفتم باهاش صحبت كردم . از اون جووناي چشم چرون نيس كه هر روز دنبال يكي باشه . وقتي ديدمش و كلي حرف زديم ، متوجه شدم قصدش فقط ازدواج با نسرينه .
romangram.com | @romangram_com