#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_193
- من از هيچ كدوم شما بدي نديدم . قضيه من و نادر خيلي روشن بود ، از رو دلسوزي باهام ازدواج كرد . منم به خاطر اون دلسوزي كردم . چرا بايد به زندگي با كسي كه دوسش نداره ، ادامه بده . از كسي دلخور نيستم و قول ميدم رفت و اومدمون برقرار باشه . سرنوشت من اين بوده ، كاريم نميشه كرد . بدبختانه تو مملكت ما زن بيوه مثل جنس دست دومه ، يا بايد تو حونه بپوسه يا با مردي كه سرنوشتي مثل خودش داره ، ازدواج كنه . بعضيام دست سمسار ميفتن .
آهي كشيد ، رو به نسرين كرد و ادامه داد :
- تو خودت عاشقي و ميدوني چي ميگم . واقعاً عاشق ناصر بودم ، اون منو خيلي دوست داشت . فقط به اين خاطر راضي به ازدواج با نادر شدم كه فكر مي كردم بوي ناصرو ميده . نميدونستم نگاه اين و اون دنبالشه ، نميدونستم عاشق پاك باخته داره ...
ديگر شكي برايم باقي نمونده بود كه مهين از رابطه من و شيرين باخبر شده . حرفهايش بوي كنايه مي داد . كنجكاوي من و اصرار نسرين فايده نداشت . با روي خوش و ظاهراً بدون هيچ رنجشي خداحافظي كرديم . جلوي در ، مهين دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت :
- خودتو سرزنش نكن پسر عمو . به قول اين ترانه معروف كه بارها از راديو تلويزيون شنيدي ، عشق بايد پا در ميوني كنه تا آدم احساس جووني كنه . من و تو كه عشقي به هم نداشتيم .
در طول سه سال و چند ماهي كه با مهين زندگي كرده بودم يا بهتر بگويم ، زير يك سقف مي خوابيديم و برايم شام وناهار درست مي كرد و لباس هايم را مي شست ، هرگز مثل آن روز صحبت نكرده بوديم . به هر حال ، به خانه برگشتيم . مادر كه منتظر خبرهاي تازه بود ، پرسيد :
- چي شد ، مهين و مادرش چي ميگفتن ، بگو مگو كه نكردين ؟
لبخندي زدم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com