#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_194

- نه مادر ، بعد از اون همه مدت كه زن و شوهر بوديم ، امروز تنها روزي بود كه بگو بخند داشتيم و بدون دلخوري با هم حرف زديم .

نسرين گفت :

- هنوزم ميگم مهين بهترين ، خوب ترين ، فداكار ترين و با گذشت ترين زنيه كه سراغ دارم .

چهره مادر كمي تو هم رفت . گفت :

- وا ، چي ميگي مادر ، تا روزي كه تو رو باباتون در نيومده بود و نگفته بود از ما بيزاره ، منم فكر مي كردم زن خوبيه . برا شناختن آدما صد سالم كمه مادر .

حرف تو حرف آورديم . آن روز جمعه و اولين روز پاييز بود . پدر هم خانه بود . نسرين خودش را براي سال آخر دانشكده آماده مي كرد . هنگام ناهار موضوع دادگاه خانواده را پيش كشيدم تا قضيه نسرين و خواستگارش را مطرح كنم . از پدر پرسيدم :

- قديما دادگاه خونواده رأي مي داد كه زن و شوهر جدا شن ؟

پدر با لحني كه زمانه را به مسخره مي گرفت ، گفت :


romangram.com | @romangram_com