#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_191
- خوبه . خوشحاله فردا ميره كلاس اول اما طفلكي بچه م ، بازم يتيم شد .
دلم آتش گرفت . اما حرفي هم براي گفتن نداشتم . به قول مهين حتماً سرنوشت ما اين طور رقم خورده بود .
وسايل زيادي نداشتم . دو چمدان و يك ساك و ميز تحرير را براي نيما گذاشتم ، چون يادگار پدرش بود . هنگام خداحافظي نگاهي به قاب عكس برادرم ناصر كه به ديوار آويزان بود ، انداختم و گفتم :
- برادر ، شغلي انتخاب كردي كه زندگي همه رو به هم ريخت ، حتي خودتم از زندگي چيزي نفهميدي .
چشمان مهين و مادرش پر از اشك شد . نسرين هم گريه مي كرد بالاخره بايد خانه اي را كه خاطره شيريني در آن نداشتم ، ترك مي كردم .
موقع رفتن ، مهين با كنايه گفت :
- من علاوه بر دختر عمو ، مادر پسر برادرتم هستم . شب عروسيت با ... يك مرتبه ساكت شد .
با دستپاچگي گفتم :
romangram.com | @romangram_com