#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_190

يكي دو روزي به ماه مهر مانده بود . نسرين لحظه شماري مي كرد به دانشكده برود و از اين دلتنگي كه برايم كاملاً محسوس بود ، نجات پيدا كند . روز جمعه كه فردايش دوم مهر بود ، طبق قراري كه با مهين داشتيم ، به اتفاق نسرين به خانه ونك رفتيم . مهين و مادرش آنجا بودند . مهين هر چه متعلق به من بود ، كنار گذاشته بود . برخوردمان سردتر از گذشته بود . در حالي كه وسايلم را جمع و جور مي كردم ، پرسيدم :

- بالاخره نگفتي چرا ظرف ده دوازده روز آنقدر عوض شدي ؟

- مگه فرقي ميكنه ، مهم اينه ديگه زن و شوهر نيستيم ، آزاد و رها از قيدو بندي كه به پامون بسته بودن . تو كه خيلي راحت شدي .

مادر مهين غمگين گوشه اي نشسته بود و به ما نگاه مي كرد . رو به او كردم و گفتم :

- شما هميشه زن عموي من هستين و من دوستتون دارم . اميدوارم كينه اي ازم نداشته باشين و غصه مهين رو نخورين .

آهي كشيد و گفت :

- اگه نوش آفرين سرنوشتي عين مهين داشت ، مادرت ميتونست بي تفاوت باشه ؟ چطور غصه نخورم . هنوز سي سالش نشده دوباره بيوه شده . حرف مردم ، نگاهاي مشكوك فاميل و نق نق محمد رو چه كنم .

سراغ نيما را گرفتم . گفت :


romangram.com | @romangram_com