#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_189

- دخترم ما كه نخواستيم تو رو از زندگي نادر بيرون كنيم ، خودت خواستي . چرا گريه مي كني ؟ حالام كه دير نشده ، برگردين سر خونه رندگي تون .

مهين چشمان اشك آولدش را پاك كرد و گفت :

- نه عمو جون ، نادر بنده خدا تقصيري نداره . فداكاري كرد ، منم در عوض فداكاري مي كنم . بيش از اين نميتونم بگم .

تازه متوجه شدم مهين هر چي مي كشد به خاطر من است . آن روز در راهرو دادگاه خانواده شكي برايم باقي نمانده بود كه مهين از قضيه دلباختگي من با خبر شده . خواستم برايش تعريف كنم اما نتوانستم . بعداز ظهر همان روز به دفتر ثبت طلاق رفتيم و رسماً از هم جدا شديم . واي كه چه روز دردناكي براي مهين بود ! از پله هاي محضر كه پايين آمديم ، مهين با گريه و اندوه از من خواست حلالش كنم . براي اولين بار نتوانستم جلوي اشكم را بگيرم . بقيه هم متأثر شده بودند . پدر سر مهين را روي سينه اش گرفت و گفت :

- بالاخره من عموتم ، دلم نمي خواست كارتون به طلاق بكشه . راستش رو بخواي ، ما كمي عجله كرديم . اين ازدواج اشتباه بود ، حالام هر چي خدا بخواد ، همون ميشه .

صحنه خداحافظي من و مهين و دو خانواده چنان غم انگيز بود كه توصيفش سخت است . همين قدر مي توانم بگويم كه مهين بيش از همه در اين ماجرا صدمه ديده بود و غير از پدر و مادر و حتي مادر مهين كسي مقصر نبود . به هر حال ، همه چيز تمام شده بود . مهين پيشنهاد كرد براي بردن وسايلم به خانه برويم اما من توانش را نداشتم . در واقع هيچ كدام در موقعيتي نبوديم كه به خانه ونك برويم . براي روز جمعه قرار گذاشتيم . در تصورم هم نمي گنجيد روزي به اين راحتي از مهين جدا شوم .

آن شب با نسرين خيلي صحبت كردم . دلم مي خواست تلفني ماجرا را به شيرين اطلاع دهم اما مردد بودم . نسرين نظرش اين بود به بهانه احوالپرسي با شيرين تماس بگيرد . مدتي اين پا و اون پا كرديم . بالاخره شماره را گرفت . با هر شماره ضربان قلبم بيشتر مي شد . مثل جوان هاي هفده هيجده ساله بي طاقت و هيجان زده بودم . چند لحظه گذشت ، كسي گوشي را برنداشت . دلم داشت پاره مي شد . تا ساعت يازده شب چندين بار تماس گرفتيم اما بي نتيجه بود . به نسرين گفتم اواخر شهريور است ، حتماً به مسافرت رفته اند و تا چهار پنج روز ديگر بر نمي گردند .

در مدتي كمتر از دو سه روز گويي هيچ اتفاقي نيفتاده ف همان نادري بودم كه تازه از سربازي برگشته بود ، عزيز مادر و خواهر و پدر ، با همان شور و شوق يك جوان تازه بالغ . لحظه اي چهره زيبا و دلفريب شيرين از ذهنم دور نمي شد . هر شب به خانه شان زنگ مي زدم اما كسي گوشي را برنمي داشت . در عين حال ، دلم براي مهين مي سوخت . بيچاره دو بار در ازدواج شكست خورده بود .


romangram.com | @romangram_com