#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_188
- بعد از سه سال و نيم زندگي مشترك به اين نتيجه رسيديم ادامه زناشويي هيچ فايده اي نداره و بهتره از هم جدا شيم .
قاضي علتش را پرسيد و مهين تا حدودي ماجرا را تعريف كرد . من تا آنجا كه توانستم ، سعي كردم قاضي را راضي به صدور حكم طلاق كنم اما او پيشنهاد كرد حكم يك ماه به تأخير بيفتد ، شايد به توافق برسيم . هر دو مخالفت كرديم . به قاضي گفتم :
- ما همه حرفامون رو زديم ، هيچ نتيجه اي نداشته . خواهش مي كنم همين امروز تمومش كنين كه بيشتر از اين بين دو فاميل كدورت پيش نياد . هر دو به اين طلاق رضايت كامل داريم .
صحبت از مهريه و نگهداري بچه شد كه آن هم مشكلي پيش نياورد . مهين مهريه اش را بخشيد و من حضانت نيما را به او دادم . قاضي تقاضانامه طلاق را مهر و امضاء كرد و گفت براي گرفتن طلاق نامه به يكي از دفاتر ثبت ازدواج و طلاق مراجعه كنيم .
حدود يك ساعت و نيم در اتاق قاضي معطل شديم . به محض اين كه در اتاق باز شد ، مادر و برادر مهين و پدر به سمت ما آمدند . ناگهان به ياد روزي افتادم كه مهين براي زايمان به بيمارستان برده بودند . ناصر و پدر و مادر و مادر مهين پشت اتاق عمل ايستاده بودند و با خوشحالي لحظه شماري مي كردند . چقدر اين دو روز با هم فرق داشت .
مهين مجوز طلاق را به انها نشان داد و گفت :
- هر دو از زنداني كه برا خودمون ساخته بوديم ، آزاد شديم .
سپس روي نيمكت نشست و هاي هاي گريه كرد . پدر كه چشم هايش پر از اشك شده بود ، به او نزديك شد . دستي به سرش كشيد و گفت :
romangram.com | @romangram_com