#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_186
محمد به اين جور مسايل وارد بود و قبلاً فرم درخواست طلاق را تهيه كرده بود . فرم را به ما داد و گفت بنويسيم هر دو با رضايت كامل حاضريم از هم جدا شويم . پدر موضوع خانه و نيما را پيش كشيد . مهين گفت :
- نه خونه نه نيما و نه مهريه ، هيچ كدوم رو نميخوام ، همه ش مال شما . محمد از شدت نگراني سر تكان مي داد . پدر گفت بالاخره بايد مشخص شود . به هر حال ، فرم تقاضاي طلاق را تكميل كرديم ، تمبر زديم و به دبيرخانه داديم . بعد از شماره گذاري ، به دفتر دادگاه رفتيم . تقاضانامه را تحويل داديم و يكي دو ساعت پشت در منتظر مانديم . در اين بين ، مهين به پدر گفت :
- شما صاحب اختيار نميا هستين اما اون تنها يادگار ناصره . مطمئنم حاضر نيس منو رها كنه . حالا اگه به زور قصد دارين جگر گوشه ام رو ازم جدا كنين ، حرفي ندارم .
دلم خيلي براش سوخت . بدون توجه به خواسته پدر ، گفتم :
- نه مهين ، ما كه غريبه نيستيم . هر روز ده ها طلاق صورت ميگيره ، نميخوام بيش از اين دلخوري و ناراحتي پيش بياد . خونه ونك طبق قانون متعلق به توئه ، نيمام اگر زير دست مادري مثل تو تربيت شه ، موفقيتش حتيمه . نه مادر نه پدر و نه من حوصله و بهتر بگم تحمل بزرگ كردن اونو نداريم . حتي اگه مهريه ات رو طلب كني ، مي پردازيم .
پدر در برار من جبهه گرفت و گفت :
- از كجا ، از كيسه خليفه مي بخشي !؟ خودش طلاق خواسته .
مهين كه اشك در چشم هايش حلقه زده بود ، گفت :
romangram.com | @romangram_com