#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_185
پدر با عصبانيت رو به من كرد و گفت :
- من اين موها رو تو آسياب سفيد نكردم ، توئم از خدا ميخواي ، معلوم نيس چي به روز اون بدبخت آوردي كه مجبور شده طلاق بگيره . راست بگو ، كسي تو زندگي تون پيدا شد ، با زني رو هم ريختي كه به گوشش رسيده ؟
مادر برآشفته از حرف هاي پدر ، گفت :
- وا ، خدا مرگم بده حاج آقا ، اين چه حرفيه مي زني . اولاً كه نادر اهل اين حرفا نيس ، گيرم كه باشه ، مگه خودت يادت نيس اول زندگي مون زير سرت بلند شده بود ، يادت رفته برا دختر ماشاالله بزاز چه مي كردي ! چيزي نمونده بود سرم هوو بياري ، اما از گل بالاتر بهت نگفتم .
براي اولين بار مي شنيدم كه پدر در دوران جواني سرو سري با زن هاي غريبه داشته و حتي اهل ميخانه هم بوده . براي اين كه موضوع كش پيدا نكنه و حرف گذشته به ميان نيايد ، گفتم :
- بالاخره هر چي خيره ف پيش مياد .
گوشي تلفن را برداشتم و به فريدون زنگ زدم . خواهش كردم فردا برايم تقاضاي مرخصي كند . فريدون از لحنم فهميد برايم گرفتاري پيش آمده . سر بسته به او گفتم گويا قضيه طلاق جدي است .
شب پر هيجان و متلاطمي را پشت سر گذاشتم . طبق قرار ، روز بعد به اتفاق پدر به دادگاه رفتيم . مهين و برادر و مادرش روي نيمكت چوبي راهروي دادگاه خانواده منتظر بودند . مهين سعي مي كرد خودش را خوشحال نشان دهد . من هم در حقيقت خوشحال بودم ف هيچ واكنشي نشان ندادم . پدر و محمد از شدت نگراني تعادل نداشتند و برخوردشان سرد بود اما من با خوشرويي به مهين سلام كردم . او هم با خنده اي تلخ كه نشان مي داد از اين بابت ناراحت نيست ، جواب داد . سراغ نيما را گرفتم . گفت پيش زن برادرش است .
romangram.com | @romangram_com