#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_182

- چشمم روشن ، دست رو يه زن بلند مي كني ؟

مهين با خنده هاي عصبي و در عين حال تمسخر آميز گفت :

- برو كنار مادر . بذار دلم خوش باشه بعد از اين همه مدت شوهرم نسبت به من تعصب داره ، بذار از زن و شوهري لااقل كتك خوردنش نصيبم شه .

از شدت ناراحتي آنجا را ترك كردم . مات بودم چرا مهين تا اين حد گستاخ و بي پروا شده بود . شايد واقعاً كسي زير گوشش زمزمه عشق سر داده بود و بي مهري من وادارش كرده بود با غريبه اي تبادل هوس كند . با اين حال ، به خودم مي گفتم چنين چيزي امكان ندارد . همچنان كه به رفتار غير عادي مهين فكر مي كردم ، شيرين از ذهنم دور نمي شد . در فكر آن لحظه فراموش نشدني بودم كه بدون دغدغه خاطر با او روبرو مي شدم .

به خانه كه برگشتم ، به مادر و نسرين گفتم انگار قضيه جدي است و ماجراي ملاقات با مهين را برايشان تعريف كردم . ديگر حدس و گمان و اين كه چه چيزي با چه كسي باعث شده مهين به دست خودش آشيانه اش را به هم بريزد ، فايده نداشت . به بهانه خستگي به طبقه بالا رفتم . چند دقيقه بعد ، نسرين به سراغم آمد . مطمئن بود وجود شيرين و عشق من و او مهين را دگرگون كرده و مي گفت حالا كه خودش مي خواهد طلاق بگيرد و من هم از اين بابت ناراضي نيستم ، ديگر نگراني موردي ندارد . دلش شور مي زد مبادا اين قضيه ، خواستگاري بهمن و خانواده اش را از او به تعويق بيندازد . از نسرين پسيدم :

- مگه موضوع من و مهين رو به بهمن گفتي ؟

نسرين چند لحظه سكوت كرد . سپس گفت :

- تا حدودي ، ميدونه برادري خلبان داشتم كه تو جنگ ارتش ايران با شورشيان ظفار كشته شد و همسرش زن تو شده اما بهش نگفتم دوسش نداري و اين ازدواج تحميلي بوده .


romangram.com | @romangram_com