#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_183
خيلي خونسرد گفتم : - مهم نيس ، اگه تو رو دوست داشته باشه كه داره ، ماجراي ما چيزي رو عوض نميكنه .
- ميدونم ، اما آقا جون و مامان ديگه حال و حوصله قضيه منو ندارن .
خلاصه نسرين هم دل نگراني خودش را داشت . من هم دلم مي خواست هر چه زودتر كار يكسره شود و سراغ شيرين بروم . هر لحظه اشتياقم بيشتر مي شد . شب كه پدر به خانه برگشت ، عصباني به نظر مي رسيد . بعد از كلي آه و افسوس گفت :
- امروز با محمد داداش مهين خيلي حرف زدم ، انگار آشتي فايده اي نداره . از دو حال خارج نيس ، يا برا خواهرش شوهري بهتر از نادر سراغ داره و يا مهين اون و مادرش رو مجاب كرده ادامه زندگي با شوهري كه دوسش نداره ، عذاب آوره .
من حرفي براي گفتن نداشتم . وانمود مي كردم تمايلي به جدايي ندارم اما ته دلم چيز ديگري مي گفت . پدر رو به من كرد و گفت :
- اين تو نيستي كه ضرر مي كني ، اصلاً غصه نخور . اين وسط نيما مهمه كه پيش خودم ميمونه . ميگم نومه و ميخوام تو ناز و نعمت بزرگش كنم .
- آقا جون ، من هيچ وقت رو حرف شما حرف نزدم . هميشه هر چي گفتين ، اطاعت كردم اما تنها دلخوشي و يادگار برادرم برا مهين نيماس . اگه اونو از پسرش جدا كنين ، خدا رو خوش نمياد .
پدر كه قادر نبود احساس و منطق را با هم به كار گيرد و اغلب مي خواست حرفش را به كرسي بنشاند ، گفت :
romangram.com | @romangram_com