#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_181
- به هر حال تو همسرمي ، از طرف ديگه با هم قوم و خويشيم . تو به حدي تغيير كردي كه حتي پدر و مادرو كه دوسشون داشتي ، از خودت رنجوندي .
- مجبور بودم . دلم مي خواست ازم بيزار شن و حرف آشتي رو به ميون نكشن .
- نميخواي بگي چي شده ؟
لحن حرف زدن مهين خيلي عوض شده بود . معلوم شد او هم مثل من در آن مدت نقش بازي مي كرد و ظاهر آرام به خود مي گرفت . آن روز برخوردش به حدي تند و زننده بود كه باورم نمي شد همان مهين سابق باشد . حرف هايي مي زد كه اصلاً زيبنده اش نبود . مي گفت :
- تو اين مدت فقط اون شب كه مست اومدي خونه و هوشيار نبودي ، ازت لذت بردم . شوهري رو كه تو عالم هوشياري هيچ احساسي به زنش نداشته باشه ، نميخوام .
- حتماً كسي ديگه رو زير سر داري ؟
- به فرض كه داشته باشم ، خودم ميدونم .
بي اختيار رگ غيرتم به جوش آمد و با حالتي عصباني به طرفش هجوم بردم . مادرش بين من و مهين قرار گرفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com