#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_180
روز شنبه بعد از يك ماه و چند روز در اتاق كارم حاضر شدم . فريدون مشغول كار بود . از يك طرف خوشحال بودم بزودي از زندگي بي روح و سردي كه با مهين داشتم ، تجات پيدا مي كنم و سراغ شيرين مي روم و از طرف ديگر ناراحت كه چرا مهين يكباره تغيير كرده . قضيه را با فريدون در ميان گذاشتم . پرسيد :
- حالا كه قصد داره طلاق بگيره چرا ناراحتي ؟ حتماً به غيرت مردونگيت بر خورده كه ميگه دوستت نداره و از زندگي باهات بيزار شده ؟
- نه فريدون ، خيليم خوشحالم ولي نميدونم در نبود من چه اتفاقي افتاده . مهين در بدترين شرايط راضي به جدايي نبود . حالا چي شده ، نمي دونم .
- تو كه نمي خواستي باهاش زندگي كني ، آرزوت اين بود روزي بي دردسر از هم جدا شين . حالا چه فرقي مي كنه . هر اتفاقي افتاده باشه ، تو به خواسته ات رسيدي .
گزارش كار مأموريت و جلسه چند ساعته باعث شد مدتي ذهنم از مهين و بقيه دور بماند . بعد از اداره يك آن وسوسه شدم به خانه پدر شيرين بروم ولي به خودم نهيب زدم كار بچه گانه اي است . تصميم گرفتم تا قضيه كاملاً روشن نشود و طلاق صورت نگيرد ، با شيرين و پدرش ملاقات نكنم . بعد از ظهر آن روز از سر كنجكاوي و براي اتمام حجت و بيشتر جهت اطمينان خاطر به خانه مادر مهين رفتم . برخورد هر دو سذ بود . گفتم :
- نيومدم به دست و پاتون بيفتم . بالاخره همه شاهديم ازدواج من و مهين اشتباه بود . فقط ميخوام بدونم در غياب من چه اتفاقي افتاده كه مهين اين طور سفت و سخت تصميم به جدايي گرفته .
مهين اشاره كرد روي مبل بنشينم . پرسيد :
- چه اصراري داري بدوني ؟
romangram.com | @romangram_com