#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_178
همچنان كه افكارم درگير مسايل جورواجور بود ، چشمانم سنگين شد و به خواب رفتم . زماني از خواب بيدار شدم كه صداي پدر با حالتي عصباني در فضاي خانه پيچيده بود . تا لحظاتي فكر مي كردم خواب مي بينم . حالت عادي نداشتم . پدر چنان از دست مهين و خانواده اش خشمگين بود كه هر چه ناسزا بود نثارشان مي كرد . مادر از او عصباني تر مثل پلنگ تير خورده مي غريد و مي گفت :
- هيچ فكر نمي كردم مهين ، مهيني كه مي شناختم ، آنقدر پر رو و بي حيا باشه و تو روي عموي خودش كه به جاي پدرشه و بزرگش كرده بگه نه .
پدر بي اندازه عصباني بود و خيلي جدي مي گفت :
- من تا امروز اين دخترو نشناخته بودم . تو اين مدت چي از دستش كشيدي و به مام نمي گفتي !
مات و متحير مانده بودم . تغيير رفتار زني به متأنت و صبوري مهين آن هم ظرف دو هفته واقعاً عجيب بود . چاره اي نداشتم جز اين كه حالتي حق به جانب به خود بگيرم . با اين كه بدم نمي آمد كار به جدايي بكشد اما كنجكاو شده بودم . چه چيزي باعث شده بود مهين اين همه تغيير كند . هر كدام اظهار نظري مي كرديم . مادر معتقد بود شيطان تو جلدش رفته و گول خورده و پدر به مادر نهيب مي زد گناه كسي را نشويد . نسرين به پشتيباني من در آمد و گفت :
- همون وقت كه داداش پونزده روز نرفت خونه ش ، بايد كارو يه سره مي كرديم .
مادر گفت :
- چه ميدونستم تو رومون واميسته . گفتم نوه عموي باباته ، قوم و خويشه ، شوهرش رو از دست داده ، گناه داره . نخواستم نيما پسرم زير دست مادر شوهر غريبه بزرگ بشه .
romangram.com | @romangram_com