#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_177
نسرين حرف تو حرف آورد و گفت :
- خب ، از شيراز بگو .
- باور كن دو روزي كه مهمون بهمن و خونواده ش بودم ، انگار خواب مي ديدم . هر چي از مهمون نوازي اونا بگم ، كم گفتم . قرار شد پدرو آماده كنم تا هر چه زودتر بيان خواستگاري .
- بهمن امروز صبح به من زنگ زد . زياد فرصت حرف زدن نداشتم . فقط گفت تو راهي . اگه حمل بر چيزي ديگه نكني ، بهتره بهش زنگي بزني .
- حمل بر چي ؟ خب ، تو بهمن رو دوست داري و بايد اقرار كنم پسري دوست داشتنيه . بهت حق ميدم اين طور شور و شوق نشون بدي .
- حالا كه مهين اوقات همه رو تلخ كرده .
- اتفاقاًنه ، من كه خيلي خوشحالم ، مرگ يه بار شيونم يه بار .
چنان خسته بودم كه در همان حال روي كاناپه دراز كشيدم . گاهي به شيرين فكر مي كردم و گاهي به مهين كه چرا بدون مقدمه تصميم به جدايي گرفته . اگر قرار بود از بي توجهي و بي مهري ام به ستوه بيايد ، بايد همان سال اول جدا مي شد . تا آنجا كه مهين را مي شناختم ، حرف دلش را راحت به زبان نمي آورد .
romangram.com | @romangram_com