#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_176

يك لحظه خواستم بگويم نه اما نمي دانم چرا مثل دوران دبستان و دبيرستان كه مجبور مي شدم به خواسته پدر رفتار كنم ، گفتم :

- آره همون طور كه تا حالا ادامه دادم .

پدر كمي خيالش راحت شد و گفت :

- مگه حرف اونه . تو سرش مي زنم برميگردونمش سر خونه و زندگيشون ، خودشو لوس كرده .

مادر ناهار را حاضر كرده بود . دلشوره و اضطراب باعث شده بود آن طور كه بايد ، اشتها نداشته باشم . خدا خدا مي كردم مهين روي حرفش پافشاري كند و هرگز تحت تأثير نصيحت هاي پدر قرار نگيرد . بعداز ظهر آن روز پدر و مادر براي صحبت با مهين و جلب رضايت او به خانه مادرش رفتند و من ونسرين در خانه مانديم . به نسرين گفتم :

- خدا كنه مهين از تصميمش منصرف نشه .

- فكر مي كنم بو برده مدتي با شيرين رفت و آمد داشتي و شايد ميخواد فداكاري كنه وگرنه مهين زني نبود كه همچين برخوردي بكنه .

- نميدونم . شايد حق با تو باشه . بايد منتظر بمونيم ببينيم چي ميشه . در هر صورت كار به جايي كشيده كه ادامه زندگي با هم فايده اي نداره .


romangram.com | @romangram_com