#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_175
- اين تصميم بايد چند سال پيش گرفته مي شد . خيليم عاقلانه س . خوشبختانه من پيشقدم نشدم .
- بالاخره طوري رفتار كردي كه مهين به ستوه اومده .
- بايد اين حرف رو به پدر و مادر بزني كه منو مجبور به ازدواج با اون كردن . – حالا از بخت بد من بايد همچين دلخوري پيش بياد .
- چرا بخت بد تو ؟ بهمن تو رو دوست داره . خونواده شم مشتاقن هر چه زودتر تو رو براش خواستگاري كنن . اين طور كه مهين مي گفت ، جدايي خيلي راحت و بي دردسر انجام ميشه . مگه برا ازدواج مشكلي پيش اومد ؟ اولين قدم طلاق همون ازدواج زوركي بود .
ساعت از دوازده ظهر گذشته بود كه به خانه رسيديم . پدر و مادر انتظار داشتند مهين و نيما همراه ما باشند . با اين كه ته دلم خوشحال بودم ، چهره ام را درهم كشيدم و ماجرا را به طور مفصل تعريف كردم . دست هاي پدر از شدت عصبانيت مي لرزيد . مادر مات و متحير مانده بود . پدر مي گفت شايد برادرش او را كوك كرده يا مادرش زير پايش نشسته وگرنه اين مهين همان مهيني بود كه صدايش در نمي آمد . گفتم :
- به هر حال ما نبايد با هم ازدواج مي كرديم . تازه با خودم كنار اومده بودم با عشق و علاقه زندگي رو ادامه بدم .
پدر پرسيد :
- تو حاضري با مهين زندگي كني ؟
romangram.com | @romangram_com