#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_174
از جايم بلند شدم و گفتم :
- شايد الان عصباني باشي ، شايد پدر و مادرت راضيت كنن برگردي سر خونه زندگيت .
- محاله .
نسرين كه تا آن لحظه ساكت بود گفت :
- آخه بايد بفهميم چرا يه دفعه اين تصميم رو گرفتي ، زن داداش .
- درديه تو دل خودم . روزي كه به اميد خدا نادر دختر مورد علاقه ش رو پيدا كرد و شايدم پيدا كرده باشه ، متوجه ميشين .
بي اختيار فكرم به سمت شيرين رفت . شايد مهين به علاقه من و او پي برده يا از روزهايي كه با او بودم ، خبردار شده بود . با ذهني آشفته خانه مادر مهين را ترك كرديم . حتي جواب خداحافظي ما را به سردي دادند .
در راه برگشت به خانه ، من و نسرين كلي حرف زديم . به نسرين گفتم :
romangram.com | @romangram_com