#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_168

مادر آهي كشيد و گفت :

- تقريباً دو هفته مي شد كه رفته بودي . يه روز صبح رفت خونه ش تا رخت و لباسش رو بياره و سري هم به خونه بزنه . نيما رو هم با خودش برده بود . وقتي برگشت ، انگار اون مهيني كه مي شناختيم نبود ، باورمون نمي شد . يكي دو روز گريه مي كرد و هيچ حرفي نمي زد . بالاخره گفت ديگه نميتونه با تو زندگي كنه و ميخواد ازت جدا بشه . همون روز با قهر و غيظ رفت خونه مادرش .

نسرين در ادامه حرفهاي مادر گفت :

- حتي دنبالش دويدم ، مادر بهش گفت صبر كنه تا پدر بياد اما گوشش به اين حرفا بدهكار نبود . خيلي ناراحت و عصباني بود .

ته دلم راضي بودم بالاخره خودش به فكر جدايي افتاده ، اما مي خواستم ته و توي قضيه را در بياورم . تصميم گرفتم به خانه مادرش بروم . پدر شك نداشت اگر دنبالش بروم ، با شناختي كه از او دارد ، سر خانه و زندگي اش بر مي گردد . نسرين هم پيشنهاد كرد با من بيايد ، البته بيشتر به اين قصد كه از بهمن و خانواده اش حرف بزنم . بين راه ، خيلي مختصر از رفتار صميمانه آن خانواده و نحوه مهمان نوازي شان براي نسرين گفتم و او را دلگرم كردم اگر اين وصلت صورت بگيرد ، زن خوشبختي خواهد شد .

رفتار غير مترقبه مهين چنان افكارم را مخدوش كرده بود كه نتوانستم آن طور كه نسرين انتظار داشت ، از بهمن و طرز رفتارش بگويم . همچنان ذهنم مشغول بود كه به خانه مادر مهين رسيديم . با عجله زنگ در را فشار دادم . چند لحظه طول كشيد تا در باز شد . نيما توي حياط با يكي دو تا از هم سن و سال هايش بازي مي كرد . بر خلاف هميشه به سمتم مي دويد ، حالتي بي تفاوت داشت . او را صدا زدم و بوسيدمش . اما انگار دلخور بود . نمي دانستم مهين به او چه گفته بود كه رفتارش با من سرد شده بود . وارد ساختمان شديم . به روي خودم نياوردم و با خوشرويي سلام كردم . از برخورد سرد مهين و مادرش پي بردم موضوع جدي است . بعد از سلام و احوالپرسي سردي كه بينمان رد و بدل شد ، پرسيدم :

- چي شده مهين ؟

چند لحظه ساكت ماند . سپس گفت :


romangram.com | @romangram_com