#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_169

- چيزي نشده ، تو آرزو داشتي يه روز ازم جدا شي ، حالا به آرزوت مي رسي .

با حالتي ناباورانه خنديدم و گفتم :

- مدتيه از من نامهربوني نديدي ، بالاخره بايد زندگي كرد .

يك مرتبه از كوره در رفت ، صدايش را بلند كرد و گفت :

- چه زندگي ، كه برام دلسوزي كني ؟ زندگي زوركي و از رو اجبارو نميخوام .

- تو اين مدت كه نبودم ، چه اتفاقي افتاده كه يه دفه از اين رو به اون رو شدي ؟

- هيچي ، كمي فكر كردم . به اين نتيجه رسيدم تنها چيزي كه منو از زندون زندگي با تو نجات ميده و تو با خيال راحت جووني مي كني اينه كه از هم جدا شيم .

ضمن گفت و گوي من و مهين ، مادرش مشغول صحبت تلفني بود . نمي دانستم با چه كسي حرف مي زند . فقط شنيدم كه گفت هر چه زودتر بيايد .


romangram.com | @romangram_com