#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_167

- مهين آدمي نيس دو هفته خونه مادرش بمونه . چي شده ، نكنه با شما يا نسرين بگو مگو كرده ؟

مادر با ناراحتي گفت :

- چي بگم مادر ، يه هفته بعد از رفتنت ، يه دفعه از اين رو به اون رو شد و خيلي جدي گفت تو مردي نيستي كه بتونه باهات زندگي كنه .

باوركردني نبود . نسرين و پدر هم حرف هاي مادر را تأييد كردند . من همين طور هاج و واج مانده بودم .

مهين از وقتي كه مورد بي مهري من قرار گرفته بود ، مي گفت به خاطر نيما و حرف مردم چاره اي جز سازش ندارد و هر طور شده اين زندگي را تحمل مي كند . چرا حالا كه به او قول داده بودم مرد زندگي اش شوم و رفتار گذشته را فراموش كنم ، به حالت قهر به خانه مادرش رفته و حتي به زبان آورده كه من مرد دلخواهش نيستم . خيلي برام عجيب بود .

پدر گفت :

- زن تا كارد به استخوانش نرسه ، راضي به جدايي نميشه .

- آخه مدتيه هيچ اختلافي بينمون نيس . خودش به نسرين و مادر گفته روابط خوبي داريم . پس چي شد قهر كرد ؟


romangram.com | @romangram_com