#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_166
روز بعد من و بهمن به يكي از آبادي هاي اطراف كه متعلق به آنها بود رفتيم . دو تا از پسر عموهايش هم به ما پيوستند . كنار نهر آبي كه اطرافش پر از درختان سايه انداز بود ، آتشي به پا كردند و بساط كباب راه انداختند . خلاصه خيلي خوش گذشت . شب را در همان آبادي با صفا به صبح رسانديم . قرار گذاشتند فرداي آن روز به شكار برويم كه عذرخواهي كردم و گفتم روز شنبه براي شركت در جلسه اي كه مربوط به مأموريتمان است بايد در تهران باشم .
بعد از ظهر كه از آبادي برگشتيم ، بليط هواپيما تهيه كردم . روز بعد بهمن با اتومبيل خودش مرا به فرودگاه رساند و به اميد روزي كه دو خانواده با هم رفت و آمد كنند ، از او خداحافظي كردم . ساعت هشت صبح جمعه هواپيما از فرودگاه شيراز به سمت تهران پرواز كرد .
در مدت يك ساعت و چند دقيقه اي كه هواپيما در پرواز بود ، بيشتر به خانه و زندگي رؤيايي و خاطره انگيز احمد خان فكر مي كردم . انگار خواب ديده بودم . در فكر نسرين بودم و اين كه چطور قضيه او و بهمن را با پدر و مادر در ميان بگذارم . با شناختي كه از پدر داشتم ، ترديدي نبود بهمن و خانواده اش را مي پسندد . اما مادر با دلبستگي كه به نسرين داشت ، بعيد بود بتواند دوري از او را تحمل كند . به هر حال ، صلاح در اين بود كه موافقت كنند و شكر خدا را به جا آورند چنين دامادي نصيبشان مي شود .
ساعت نزديك ده صبح بود كه زنگ خانه پدر را زدم . با توجه به تماس تلفني شب گذشته ، منتظرم بودند . در كه باز شد نسرين سر از پا نشناخته به استقبالم دويد . انگار سال ها مرا نديده ، دست در گردنم حلقه كرد . يكديگر را بوسيديم . درِ گوشش گفتم :
- سربسته ميگم . عروس خونواده اي ميشي كه زندگي شاهونه دارن .
با نزديك شدن مادر ، فرصت صحبت بيشتر نبود . او را در آغوش گرفتم . اشك در چشمانش حلقه زده بود و همچنان كه صورتم را غرق بوسه مي كرد ، گفت هرگز تاب دوري مرا ندارد . پدر هم خانه بود . برخوردش مثل مادر و نسرين نبود . سلام كردم . خسته نباشيد مختصري گفت و صورت يكديگر را بوسيديم . سراغ مهين را گرفتم ، گفتند حدود دو هفته است به خانه مادرش رفته . از نگاهشان به يكديگر و طرز حرف زدنشان فهميدم موضوعي را از من پنهان مي كنند . خواستم بلافاصله به خانه مادر مهين زنگ بزنم كه نسرين گفت :
- حالا صبر كن خستگي از تنت در بره .
طاقت نياوردم . رو به مادرم كردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com