#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_165

كمي بعد سرو كله مهمان ها پيدا شد . چند دقيقه اي نشستند ، چاي و ميوه خوردند و يكي يكي سالن را ترك كردند . من و بهمن كه تنها شديم ، سراغ پدرش را گرفتم . گفت با مادرش به مزرعه آبادي شان رفته اند و تا يكي دو ساعت ديگر بر مي گردند . بعد مرا به اتاق مخصوص مهمان ها هدايت كرد . وسايل حمام را هم برايم آماده كرده بودند . به جرأت مي توانم بگويم حمام عمارت پدر بهمن كه احمد خان نام داشت ، به همه خانه ما مي ارزيد .

با خود گفتم خوشا به حال نسرين كه عروس اين خانه و خانواده صميمي مي شود . بعد از گرفتن دوش ، كمي خوابيدم . ساعت از هفت گذشته بود كه بيدار شدم . احمد خان و مادر بهمن از مزرعه برگشته بودند . بهمن مرا به آنها معرفي كرد . با گرمي و محبت فراوان به من خوشامد گفتند و خواهش كردند آنجا را مثل خانه خودم بدانم . احمد خان قد بلند و چهار شانه و كمي چاق بود و مادر بهمن خيلي جوان به نظر مي رسيد . باورش مشكل بود صاحب پنج فرزند باشد . يك آن شك كردم شايد همسر دوم احمدخان باشد . بهمن انگار فكرم را خوانده بود . با لبخند گفت :

- فكر نميكردين مادر به اين جووني داشته باشم ؟

بي اختيار گفتم :

- خيلي زود منو از شك و ترديد بيرون آوردين .

به جايگاه تابستاني خانواده احمد خان در حياط بزگ عمارت كه در واقع باغي پر از گل و گياه و درخت بود ، راهنمايي شدم . دور هم نشستيم و مشغول صحبت شديم . آنها از عشاير منطقه و اصل و نسبشان حرف مي زدند و من از تهران و شلوغي و دود و دمش مي گفتم . در حال صحبت بوديم كه برادر بزرگ بهمن خان ، بهروز خان به اتفاق همسر و پسر سه چهار ساله اش از راه رسيدند . ما را به هم معرفي كردند . از برخورد گرمشان معلوم بود بهمن بسيار از من تعريف كرده است .

واقعاً كه شبي فراموش نشدني بود ! تصورش را هم نمي كردم اين طور گرم و صميمانه از من پذيرايي كنند .

چيزي به نيمه شب نمانده بود . جاي خواب مرا روي تختي كه پشه بند داشت ، زير درختي كه شاخه هايش تا نزديك تخت آويزان بود ، آماده كردند . چه شب دل انگيزي بود ! در سكوت شب بي اختيار ذهنم به سمت شيرين رفت . به خود مي گفتم كاش شيرين همسرم بود و به اتفاق به خانه احمد خان مي آمديم . اما آنچه در ذهنم مي گذشت ، خواب و خيالي بيش نبود . به نسرين فكر كردم كه چه دختر خوشبختي است و به حسن سليقه اش آفرين گفتم .


romangram.com | @romangram_com