#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_164
- چرا برام گوسفند كشتين ؟ منو خجالت زده كردين ...
بهمن ميان حرفم و گفت :
- بالاخره اولين باره پا به خونه ما ميذارين . كاري ديگه از دستمون بر نمياد .
مرا به سمت عمارت بزرگ كه بيشتر به قصر شباهت داشت ، راهنمايي كردند . يك طرف سالن ميز و صندلي لويي ( نوعي مبلمان فرانسوي ) بود و طرف ديگر چند پشتي و مخده و فرش هاي گران قيمت به سبك عشاير منطقه گذاشته بودند . روي مبل نشستم افراد خانواده مرتب به من خوشامد مي گفتند . لهجه شان مخلوطي از شيرازي و محلي بود و گرچه به سبك روز و خيلي شيك لباس پوشيده بودند اما رفتارشان و نحوه مهمان نوازي شان نشان مي داد عشايرند .
بهمن بيش از بقيه خوشحال بود و مدام به پيشخدمت ها اشاره مي كرد از من پذيرايي كنند . نگاهي روي ميز انداختم كه با سبد هاي كوچك و بزرگ پر از ميوه و ظرف هاي شيريني تزئين شده بود . براي اين كه حرفي زده باشم ، گفتم :
- اين همه ميوه و شيريني براي يك نفر تدارك ديدين ؟
يكي از خواهرهاي بهمن كه اسمش بهناز بود ، با خوشرويي گفت :
- صبر كنين ، الان دور و ورتون شلوغ ميشه . بهمن آنقدر از نسرين و شما تعريف كرده كه كل قبيله براي ديدنتون لحظه شماري ميكردن .
romangram.com | @romangram_com