#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_163
قرار شد قبل از حركت او را در جريان بگذارم . بعد از تلفن به بهمن ، قضيه را به فريدون گفتم . با تصميمم موافق بود و وقتي گفت اشكالي ندارد يكي دو روز دير تر سر كار برگردم ، عزمم جزم شد از نزديك با خانواده بهمن آشنا شوم .
دو شب بعد به بهمن زنگ زدم و گفتم فردا صبح زود از اهواز حركت مي كنم و حدود ساعت سه در شيراز هستم . از خوشحالي داشت پر در مي آورد . آدرس خانه پدرش را كه در خيابان قصرالدشت بود ، يادداشت كردم و ضمن تشكر از دعوتش ، گفتم به محض رسيدن به او تلفن خواهم كرد .
براي اين كه نسرين را خوشحال كنم ، همان موقع زنگ زدم و خير سفر به شيراز را به او دادم . سپس سراغ مهين را گرفتم . به نظرم آمد چيزي را از من پنهان مي كند . خواهش كردم جريان را برايم تعريف كند اما چيزي نگفت . فقط لا به لاي حرفهايش فهميدم مهين با دلخوري به خانه مادرش رفته كه برايم زياد اهميت نداشت . با اين حال ، تعجب كرده بودم . مهين اهل قهر و دلخوري نبود . چه موضوعي پيش آمده بود ، نمي دانستم .
صبح روز بعد ، فريدون و احمد و پرويز راهي تهران شدند و من هم به سمت شيراز رفتم . اتوبوس شركت ميهن تور مملو از مسافر بود . توجهي به داد و قال راننده و سرو صداي مسافرها كه گاهي بگو مگو هم مي كردند ، نداشتم . ذهنم مشغول بود . چه دلخوري بين مادر و مهين پيش آمده بود . به شيرين فكر مي كردم و به اين كه من و بهمن چقدر راحت با هم رابطه برقرار كرده ايم .
ساعت سه بعد از ظهر به شيراز رسيديم . قبلاً يكي دو بار در ايام نوروز با خانواده به شيراز سفر كرده بودم اما فقط حافظيه و سعديه و دروازه قرآن را مي شناختم . پيش از رفتن به خانه بهمن ، تلفن كردم و با يك تاكسي كه راننده اش بسيار خوش اخلاق و خوش صحبت بود ، به سمت خيابان قصر الدشت رفتم . راننده خيابان ها را خوب مي شناخت و مرا درست جلوي پلاك 202 خيابان قصر الدشت پياده كرد . كرايه را بيش از مبلغي كه عرف بود ، پرداختم و از راننده تاكسي تشكر كردم .
قبل از اين كه زنگ خانه را به صدا در آورم ، نگاهي به اطراف انداختم . كاملاً پيدا بود منطقه اعيان نشين است . زنگ را فشار دادم . در روي پاشنه چرخيد و چند لحظه بعد ، مردي ميانسال در آستانه در ظاهر شد . سلام كردم . پيش از اين كه جواب دهد ، گفت :
- شما نادر خان هستين ؟
- گفتم بله ، با عجله به طرف عمارتي كه تا در ورودي فاصله زيادي داشت دويد . طولي نكشيد بهمن به همراه مردي پنجاه و پنج ساله و دو زن و چند دختر و پسر جوان به استقبالم آمدند . بهمن به مردي كه در راباز كرده بود ، اشاره كرد . بلافاصله گوسفندي جلوي پايم قرباني كردند . هاج و واج مانده بودم ، انتظار چنين استقبالي را نداشتم . نمي دانستم چه كنم ، سام و روبوسي من و بهمن به قدري گرم بود كه انگار سال ها رفت و آمد داريم . مرا به دو خواهر و عمو و خواهر زاده و عموزاده هايش معرفي كرد . دست و پايم را گم كرده بودم ، گفتم :
romangram.com | @romangram_com