#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_162
مهمانسراي شركت نفت اهواز در انتظار ما بود . همه چيز مرتب بود و واقعاً بهتر از آن نمي شد . هر اتاق دو تخت داشت ، من و فريدون با هم بوديم و پرويز و احمد هم اتاقشان ديوار به ديوار ما بود . راننده هم چون اهوازي بود ، ترجيح مي داد آن مدت را در خانه بستگانش سر كند .
روز بعد كارمان شروع شد ، نقشه برداري از حوزه هاي نفت خيز كه در آن گرماي سوزان بسيار طاقت فرسا بود . هر روز ساعت پنج صبح كار نقشه برداري را شروع مي كردي و ساعت ده به مهمانسرا بر مي گشتيم . تا ساعت پنج و نيم استراحت مي كرديم . و از شش بعد از ظهر تا هوا روشن بود به كارمان ادامه مي داديم .
در هفته معمولاً يكي دو بار با خانواده هايمان تماس مي گرفتيم و از حال هم با خبر مي شديم . گاهي تلفن فريدون و بخصوص احمد كه تازه ازدواج كرده بود ، از نيم ساعت تجاوز مي كرد . اما صحبت من و مهين در چند كلمه خلاصه مي شد ؛ چطوري ، خوبم ، نيما چطوره ، همين . سپس با مادر احوالپرسي مي كردم و گاهي با نسرين حرف مي زدم كه البته به درد دل مختصري هم مي كشيد .
دو سه نفر از همكاران خوزستاني هم به ما كمك مي كردند . در كنار آنها بيشتر خوش مي گذشت . گاهي هم به ميخانه و كافه هاي رقص و آواز سر مي زديم و با خوردن چند پياله مي سرمان گرم مي شد و خستگي كار از تنمان در مي رفت . بايد اقرار كنم شيرين لحظه اي از ذهنم دور نمي شد و وقتي در عالم ميگساري بوديم ، بيشتر او را به خاطر مي آوردم و افسوس مي خوردم چرا او نبايد در تهران من باشد . يكي از همكاران خوزستاني كه بچه مسجد سليمان بود ، صداي خوبي داشت و هر وقت سرحال بود و دمي به خمره مي زد ، برايمان در مايه دشتي و لري با صداي بلند آواز مي خواند كه به دلم مي نشست . يكي از اشعار لري را كه برايم مفهوم بود ، هرگز فراموش نمي كنم :
همه رِ روز ميگيره مارِ شو تار همه رِ ماري زنه مارِ سياه مار
گاهي هم شب ها كنار شعله هاي اهواز به تماشاي رقص و آواز كولي هايي مي نشستيم كه آن اطراف چادر زده بودند . پرويز اكثر شب ها با ما نبود ، خودش مي گفت پيش دوستان دانشجويي مي رود اما فريدون كه آن منطقه را خوب مي شناخت ، مي دانست اوقات فراغتش را كجا مي گذراند .
چند روزي به پايان مأموريت مانده بود كه به خانه پدر زنگ زدم . مثل هميشه نسرين گوشي را برداشت . سراغ مهين را گرفتم ، گفت دو سه روز پيش به خانه مادرش رفته . حال پدر و مادر را پرسيدم . قبل از اين كه گوشي را به مادر بدهد ، با حالتي كه حمل بر پررويي اش نشود ، گفت چند روز قبل بهمن زنگ زده و اصرار كرده حتماً با او تماس بگيرم . تلفن بهمن در شيراز را يادداشت كردم . چند لحظه پشت خط منتظر شدم تا مادر گوشي را برداشت . طوري قربان صدقه ام مي رفت كه انگار هنوز بچه مدرسه اي هستم . مرتب مي گفت هر چه زودتر برگردم . به او مژده دادم تا يك هفته ديگر در تهران خواهم بود .
همچنان كه نگاهم به شماره تلفن بهمن بود ، به فكر فرو رفتم . چند دقيقه بعد ، شماره را گرفتم . زني با لهجه شيرازي گوشي را برداشت . سلام كردم و سراغ بهمن را گرفتم . طولي نكشيد صداي او را شنيدم . خودم را معرفي كردم . خيلي خوشحال شد و بعد از احوالپرسي ، از من خواهش كرد از راه بهبهان به شيراز بروم . گفتم نمي توانم ، اما آن قدر اصرار كرد كه ناچار شدم قبول كنم .
romangram.com | @romangram_com