#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_161

- بله ، تا قسمت چي باشه .

نسرين بدش نمي آمد بيشتر درباره بهمن حرف بزند اما من صلاح ديدم فعلاً به همين حد اكتفا كنيم و موضوع را كش ندهم .

دو روز بعد طبق قرار ، اتومبيل شركت نفت دنبالم آمد و در ميان بدرقه گرم خانواده بخصوص مادر و مهين خانه را ترك كردم .

چهار همكار بوديم كه به خوزستان مي رفتيم ، من و فريدون دوست هم اتاقي ام ، پرويز پاك نيت كه مجرد بود و احمد پوريان كه سه چهار ماه از ازدواجش مي گذشت . هر چهار نفر با ساك و وسايلي كه همراه داشتيم ، سوار جيپ استيشن شديم كه به آهوي بيابان معروف بود . از همان ساعات نخست مثل زندانياني كه از زندان آزاد شده اند ، شاد بوديم و خوش مي گفتيم و مي خنديديم . تنها كسي كه كمي پكر بود احمد تازه دوماد بود كه فريدون خيلي سر به سرش مي گذاشت و مي گفت :

- هنوز تازه اي ، سال ديگه همين وقت مثل ما فراري ميشي .

البته فريدون شوخي مي كرد . بر خلاف آنچه به زبان مي آورد ، مردي خانواده دوست بود . از برخورد او با همسر و پسرش كه يكي دو بار به شركت آمده بودند ، پيدا بود خانواده اي گرم دارد و از زندگي اش بسيار راضي است . اما حرفش در مورد من صدق مي كرد . از خانه بيزار بودم ، چرا كه عشقي به مهين نداشتم .

صحبت از وضع مملكت و درآمد شركت نفت پيش آمد . پرويز كه تازه دانشكده را پشت سر گذاشته و مجرد هم بود ، بي پروا حرف دلش را مي زد و مي گفت معلوم نيست اين همه درامد چه مي شود . باندهايي كه مملكت در دستشان است ، فكر مرد بيچاره نيستند . هر كدام براي خود قصري و عمارتي در بهترين نقطه تهران دارند و پاداشي كه مي گيرند ، قابل مقايسه با حق الزحمه ما نيست . از حكومت خيلي دلخور بود . مي گفت حكومتي كه به فكر مردم كوچه و بازار و افراد كم درآمد نباشد ، خيلي زود از هم مي پاشد .

هر چه فكر مي كردم ، مي ديدم حقوقي كه مي گيريم كفاف زندگي ام را مي دهد . هر ماه پس انداز هم داشتيم . كارگرهاي شركت نفت هم وضع بدي نداشتند . البته درماندگان بي پناهي را هم سراغ داشتم . به هر حال ، دلم نمي خواست وارد اين بحث هاي سياسي شوم كه گره اي را باز نمي كرد . پرويز هم خيلي زود متوجه شد كه نبايد بيش از آن پر حرفي كند . فريدون با اين كه سرپرست گروه بود ، با ما رفتاري دوستانه داشت . هر چهار نفر با هم رفيق بوديم و اگر هم از يكديگر انتقادي داشتيم ، خيلي راحت مطرح مي كرديم .


romangram.com | @romangram_com