#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_158

- چرا تعجب مي كني ، مگه منو يادت نيس ، پاش رو كرده بود تو يه كفش كه بايد با مهين ازدواج كنم . شاهد بودي چاره اي جز اين نداشتم .

- بالاخره بايد يه جوري كه به غرور سنتي اونا بر نخوره ، قضيه رو بگيم .

- حالا كه ميخوام برم مأموريت بهمنم كه تا اول مهر نمياد تهرون . وقتي برگشتم ، قضيه رو عنوان مي كنيم .

نمي خواستم مادر پي به حالت پر التهاب نسرين پي ببرد . به خانه خودم رفتيم . مهين هم از ديدن نسرين خوشحال شد و بعد از سلام و روبوسي ، اين شعر را برايش خواند :

اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار

نسرين گويي گناهي مرتكب شده ، حالتي شرمنده داشت . مهين گفت :

- خب چي شد ، اين پسر خوشبخت كيه ، كاش دعوتش ميكردين اينجا .


romangram.com | @romangram_com