#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_159

- به ظاهر جوون خوب و خونواده داريه ، من پسنديدمش . حالا بايد پدر و مادرو راضي كنيم . بهتره بگيم ما برا نسرين خواستگار پيدا كرديم .

نقشه خوبي بود . مهين هم راه و چاره را در همين مي دانست . آن شب از هر دري حرف زديم . وقتي با آه و حسرت صحبت از عشق و عاشقي مي كردم ، چهره مهين تو هم مي رفت اما حرفي كه موجب دلخوري شود ، بر زبان نمي آورد . به مادر زنگ زدم ، گفتم نسرين خانه ماست . در ضمن ، تا يكي دو روز ديگه به مأموريت مي روم . فردا شب براي خداحافظي منتظر ما باشند .

گوشي را به نسرين دادم . در حالي كه نسرين با مادر صحبت مي كرد ، مهين رو به من كرد و پرسيد :

- پسره چطور بود ، انتخاب نسرين خوب بوده ؟

- خيلي خوب ، اميدوارم اين عشق به سرانجام برسه .

روز بعد به اداره رفتم . حكم مأمويت من به مدت يك ماه صادر شده بود . خوشحال شدم لااقل يك ماه از خانه اي كه زندگي در آن برايم زندان بود ، دور هستم . غروب آن روز ، به خانه كه رسيدم ، مهين وسايل خودش و نيما رو آماده كرده بود . آنچه براي سفر يك ماهه لازم بود ، در ساكم گذاشتم . نيما ناراحت بود و مي پرسيد چرا آنها را با خودم به سفر نمي برم . مهين هم دلخور به نظر مي رسيد . به زبان كودكانه نيما را مجاب كردم و قول دادم برايش اسباب بازي هاي قشنگ بخرم . حدود ساعت نه بود كه به خانه پدر رسيديم . بعد از سلام و احوالپرسي ، صحبت مأموريت پيش آمد . مادر ظاهراً حرفي نداشت اما پيدا بود ته دلش از اين سفر راضي نيست . با تجربه بد سال ها پيش ، فكرش هزار راه مي رفت . دست خودش نبود . خلاصه به او اطمينان دادم هيچ خطري تهديدم نمي كند .

آن شب وقتي پدر از بازار برگشت و همگي دور هم بوديم ، در پي فرصتي بودم كه موضوع خواستگاري از نسرين را با آنها در ميان بگذارم . بالاخره بعد از كلي مقدمه چيني كه نسرين ماشاءالله خانمي شده و خوشا به حال كسي كه شوهر او شود ، به قضيه اشاره كردم و گفتم آشناي يكي از همكارانم كه چنين و چنان است ، قصد دارد از نسرين خواستگاري كند .

پدر نگاهي به نسرين انداخت و گفت :


romangram.com | @romangram_com