#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_156
- درباره من هر چي مي خواين ، فكر كنين . من تو خودمون هنوز همون عشاير صد سال پيش هستم .
از بهمن خوشم آمد . تا ساعت چهار بعدازظهر با هم بوديم . قرار شد پدر و مادر را آماده كنم تا خانواده بهمن هر چه زودتر به خواستگاري نسرين بيايند . هر سه سوار اتومبيل شديم . بهمن خواهش كرد او را به خيابان امير آباد كه اتومبيلش را پارك كرده بود ، برسانم . تا آن ساعت نمي دانستم اتومبيل دارد . نسرين هم در اين باره حرفي نزده بود . بهمن داشت مي گفت همان شب عازم شيراز است كه نسرين ميان حرفش آمد و گفت :
- نه نه ، شب خطرناكه . چرا فردا حركت نمي كني ؟
- تنها نيستم ، پسر عمو و پسر دايي و يكي از دوستامم هستن . چند روز پيش با هم اومديم تهرون . رانندگي تو شب برا همه مون راحت تره .
- به هر حال مواظب خودت باش .
نسرين براي همين چند جمله كه بزحمت بيان كرد ، چيزي نمانده بود از خجالت آب شود . بهمن را به همان جايي كه گفته بود ، رساندم . من و نسرين از اتومبيل پياده شديم و براي او آرزوي سلامتي كرديم .
معلوم بود نسرين چه حالي دارد . بهمن هم دلش نمي آمد . بعد از دو ماه دوري از كسي كه دوستش دارد ، خداحافظي كند . چاره اي نبود . در آخرين لحظه به بهمن گفتم پدر و مادرم را راضي مي كنم و قول مي دهم آنها را به هم برسانم .
نسرين كنارم نشست . موقع حركت ، نسرين و بهمن براي يكديگر دست تكان مي دادند و من آه مي كشيدم چرا اين دوران را نگذرانده بودم .
romangram.com | @romangram_com