#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_155

رنگ رخسار خبر مي دهد از سرّ درون

نسرين با لبخند و نگاهي به من و بهمن ، گفته ام را تأييد كرد .

در حال صحبت بوديم كه روي تخت پر از خوردني شد .بهمن هيچ رودربايستي نداشت ، گويي سال ها با من آشناست . هر سه شروع به خوردن كرديم . ضمن غذا ، بهمن از مناطق و تفرجگاه هاي شيراز و آبادي هايي كه متعلق به پدرش بود ، گفت و اميد داشت روزي در شيراز از ما پذيرايي كند . هر چه مي گذشت ، بيشتر از بهمن و طرز رفتارش خوشم مي آمد . نسرين زودتر از ما دست از غذا كشيد . بهمن گفت :

- نادر خان ، نسرين تو خونه م اينقدر كم غذاس ؟

- حقيقت رو بخواين ، تا حالا توجه نكردم .

به شوخي گفت :

- اگه اين طور باشه . زن كم خرجيه .

سپس با اجازه نسرين ، بشقاب نيم خورده اش را جلوي خود كشيد و گفت :


romangram.com | @romangram_com