#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_148

- نميدونستم از اين حرفام بلدي .

- اين جملات رو كسي بهم ياد داده كه گمون نمي كنم هرگز از ذهنم بيرون بره ، اما افسوس كه تو زندون عاطفه حبس شدم .

نسرين سراغ شيرين را گرفت . گفتم :

- نامه اش رو خوندي ، ازم خواست هرگز سراغش نرم .

- پس دوستت نداره .

- اگه دوسم نداشت ، با اون همه خواستگار بالاخره شوهر مي كرد . بس كه منو دوست داره ، نخواسته بيش از اين بهش عادت كنم و راضي نشده زندگي مهين از هم بپاشه . عشق ما عشق خياليه ، من تو خيال اون و اونم تو خيال من .

- استاد بديع و قافيه ما خيلي به حافظ ارادت داره ، بچه ها رو هم تحت تدثير قرار داده . هر وقت باهاش درس داريم ، محاله يكي از شعراي حافظ رو مثال نياره . يه روز ازش پرسيدم فال حافظ رو باور داره يا نه . گفت بعضي از شعرا يه معشوق داشتن و فقط برا يه نفر اشعار عاشقونه ميسرودن ، مثل همام تبريزي كه عاشق يه دختر ارمني شده بود . گفته « بتي دارم فرنگي زاده ، حسنش كافرستاني . » كه زيادم به دل نميشينه اما حافظ معشوق خاصي نداشته ، از دل عاشقاي عالم حرف زده ، اينه كه هر كدوم از غزلاش زبون حال مردمه بخصوص اونايي كه عاشقن .

- گاهي شيرين شعراي حافظ رو برام زمزمه مي كرد .


romangram.com | @romangram_com